قصه شوق
|
||
با خودم قرار گذاشته بودم كه بحث مهدويت را با ترسيم "عصر طلايي ظهورِ" امام زمان(ع) آغاز كنم و بعدا، اگر خوانندگان محترم "قصه شوق" درباره ديگر مسائل پيرامون امام زمان(ع) سوال و پرسشي مطرح کردند، به آن پرسشها و پاسخهاي مربوطهاش بپردازم. ليكن مدتي است كه نميدانم در اندرون من خسته دل چه رخ داده است كه حال و هواي مرا به كلي دگرگون ساخته و شعله انگيزه را در من خاموش كرده و غنچه اميدم را پرپر نموده است. به طوري كه حتي تصميم گرفتم نوشتن "قصه شوق" را به يكي از دوستانم واگذارم و شرح اين "قصهي پر غصهي جانسوز" را بر دوش آن دوست بنهم.
يك شب، براي وفاي به عهدي كه با خود كرده بودم، تصميم گرفتم كه پس از تاريكي هوا، به يكي از پاركهاي اطراف منزل بروم تا شايد سبزي درختان و شمشادها و چمنها، اندكي مرا از اين قبض روحي و فكري برهاند و بتوانم بر اساس خواندهها و شنيدهها و آموختههايم سپيدي بيدريغ كاغذ را سياه كنم، شايد سيماي زيباي "عصر طلايي ظهور" ترسيم شود، غافل از اينكه با اين سياهكاريها و با اين بضاعتهاي اندك مطالعاتي نميتوان زيبايي آفتاب را ترسيم كرد.
... باري، مهمترين و بارزترين و روياييترين ويژگي "عصر طلايي ظهور" امام زمان(ع)، عدالت همهجا گستر و فراگيري است كه به سان گرما و سرما كه به خانه مردمان راه مييابد، همه جا را پر خواهد كرد. آري! آري! عدالت. مرهم زخمهاي كهنه بشريت، مايه حيات و بقاي احكام الهي، صلاح بخشِ حالِ مردمان و به تعبير كاملتر؛ آنچه هر چيزي را در سر جاي واقعياش مينهد و برقرارياش، گرسنگيها و برهنگيها، فقرها و مسكنتها و حتي جهالتها و بيايمانيها را ريشهكن خواهد ساخت.
راستي! مگر نه آن است كه عدالت را همگان، صاحب هر دين و مذهبي كه باشند اما تنها انسان و انسانيت را ارج نهند، خواستاراند؟! به راستي، چه كسي است كه اندكي به انسان و انسانيت بينديشد و ظلم و ستم و بيداد و تبعيض و تزوير و فساد و تباهي را ببيند و فرياد عدالت خواهي سر ندهد؟! پس به راستي كه "مهدي" براي همگان "منتظَر" است و آنكه گفته : "جهان در انتظار عدالت، عدالت در انتظار مهدي" بسيار نيكو گفتهاست.
اما برادر و خواهر! آنچه در اين ميان فراموش گشته و مغفول واقع شده است، رابطه بين منتظِر و منتظَر است.
اميرالمؤمنين _ روحي فداه _ (آنكه شهيد عدالتش خواندهاند) به ما آموخته است:
"از كساني مباش كه بدون عمل صالح، اميد آخرت دارند و با آرزوهاي دور و دراز، اميد به پذيرفته شدن توبه ميورزند و همي سخن پارسايان بر زبان رانند اما عملشان عمل دنياداران است."
(نهج البلاغه، حكمتها، شماره 141)
و اين معنا را حافظ شيراز نيز نيكو سروده است :
حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار
عملت چيست كه فردوس برين ميخواهي
آري! اگر به جاي "آخرت" در كلام مولي و "فردوس برين" در شعر حافظ، "مهدي عدالتگستر" قرار دهي مقصود مرا در خواهي يافت! به راستي، آنكه تحقق عدالت و ظهور "مهدي عدالتگستر" را همي آرزو كند، خود بايد در روابط چهارگانه انسان با خدا، انسان با خودش، انسان با ديگر انسانها و انسان با طبيعت، عدالت را رعايت نمايد و ستم و بيداد نورزد. اما آيا به راستي ما عدالت را در حق آن "عدل منتظَر" رعايت كردهايم؟ من كه خود را مرد اين ميدان نميدانم :
سينه تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
... باري، بهتر آن است كه قفل بر لب نهم و خاموشي گزينم و سپر بيندازم و مركب سخن را اين سان بيباكانه نرانم چرا كه "توبه فرمايي" از جانب منِ توبه شكن، خطاست. اما همين مذكورِ اندك را تو قدر بشناس و مشعلي بدان در دست كوري مشعلهدار، كه هر چند خود نميبيند، اما راه را مينماياند. شايسته است كه در انتهاي سخن، دعايي كنم و از تو بخواهم كه با دل پاك و خستهات، آميني بگويي و تنها اميد داشته باشم كه خدا، دعاي خسته دلان را مستجاب نمايد.
خداوندا ما را در به جاي آوردن و گزاردن حقوقي كه امام زمان(ع) بر گردن ما دارد، ياري فرما.
من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست
تو هم ز روي كرامت بخوان چنان كه تو داني
والسلام!
ميلاد مسعود و فرخنده حضرت فاطمهزهراء _ سلام الله عليها _ دخت گرامي رسولاكرم(ص)، بر فرزند برومندش امام زمان _عليهالسلام _ و تمامي آنهايي كه به انسانيت مهر ميورزند و طلوع خورشيد حياتبخش و زندگيساز و عدالتگستر الهي را چشم به راه اند، تبريك و تهنيت و شادباش ميگويم.
اي زهرا اي نام مقدس! درود خدا بر تو باد!
محبت و ارادت به آستان مباركت مرا به شوق انداخت تا گوهري از سخن در مدح و ثنايت به رشته كشيده، تقديمت نمايم. ليكن آنجايي كه تيز پروازان آسمان خرد و انديشه از شدت تحير و در عظمت و قدس تو، پر بريزند و صاحبان خامههاي خيالانگيز در ستايش كمالاتت از تك فرو مانند، از ذرهاي ناچيز و پشهاي لاغر چه خيزد؟ چه آنكه مداح و ستايشگر تو خداوند متعال است و كسي را ياراي پهلوزدن با كلام الهي و وحي آسماني نباشد. چقدر با عظمت و رفيع است اين وحي آسماني در شأن تو؛ آخر خدايي كه همه چيز در نزدش كوچك و ناچيز است تو را عطاي عظيم و خير كثير خوانده است … "إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ "
سيدتي و مولاتي!
فرزندان پاك و مقدست، آنهايي كه كون و مكان، غلام حلقه به گوش آنهايند، در شدائد و سختيها اميدشان به دستان مهربان و گره گشاي تو بوده است و خداي را به حق عظمت و قدس تو ميخواندهاند.
فاطمه جان!
ذرهاي ناچيز و ناتوان اما دوستدار و ارادتمند آستان رفيعت، در ايامي كه غيبت طولاني فرزندت مهدي، چشمان مردان و زنان پاك را گريان و دلهاي دريايي ايشان را طوفاني و مضطرب ساخته است، به درگاه كريمت پناه آورده است. او را درياب و پناه ده!
اي خداي فاطمه!
به حق نگاه مهربان زهرا(س) در آن زمان كه با دستان ناتوانش اشكهاي علي(ع) را از گونههايش بر مي گرفت، ظهور فرزندش مهدي (ع) را نزديك فرما. الهي! نهال محبت و مودت حببيهات فاطمه(س) را در زمين قلب ما بارور فرما و تاريكيها و ويرانيهاي آشكار و نهان دلهايمان را به نور ولايتش روشن و آباد بدار.
آمين!
(مطالب مربوط به موضوع مهدويت را در يادداشتهاي بعدي پيخواهم گرفت. انشاء الله!)
شايد اغلب دوستاني كه با برادران اهل سنت، پيرامون نصوص امامت (آيات و احاديثي كه شيعه آنها را به عنوان دلايل متقن و صريح در اثبات امامت اميرالمؤمنين(ع) و ساير امامان(ع) ارائه ميكند.) بحث و گفتگو كردهاند، اين جمله را از ايشان شنيده باشند كه فلان حديث در صحيحين (صحيح بخاري و صحيح مسلم، مهمترين كتابهاي حديثي در نزد اهل سنت) نيامده است. من پيشتر درباره نصوص امامت و همچنين راجع به اين دو كتاب، يادداشتهايي در وبلاگم آوردهام. دوستاني كه مايل به مطالعه مجدد آنها هستند ميتوانند اولي را در اينجا و اينجا و دومي را در اينجا بخوانند.
اما اين بار ميخواهم پيرامون سخن "در صحيحين نيامده است"، سخناني چند، به نقل از يكي از دانشمندان معاصر اهل سنت، كه اتفاقا وهابي هم است، بازگو نمايم. اين دانشمند سني، شيخ عبدالمحسن العباد نام دارد. وي از شخصيتهاي علمي عربستان و استاد دانشگاه اسلامي مدينه منوره بوده است (نميدانم كه ايشان هنوز در قيد حيات هست يا خير). سخنان اين عالم اهل سنت را از يكي از نوشتههاي وي به نام "الرد علي من كذب بالاحاديث الصحيحه الوارده في المهدي" نقل ميكنم. موضوع اين نوشتار همانطور كه از عنوانش بر ميآيد، پاسخ به كساني است كه احاديث صحيح پيرامون مهدي را تكذيب كردهاند.
نوشتار فوق به همراه نوشته ديگري از همين عالم سني كه آن هم درباره اثبات اصالت اعتقاد به مهدويت است، توسط آقاي سيدهادي خسروشاهي، ترجمه و تحت عنوان "مصلح جهاني و مهدي موعود از ديدگاه اهل سنت" به وسيله انتشارات اطلاعات چاپ شده است. آنچه من از اين كتاب نقل ميكنم در چاپ دوم اين كتاب (1374 شمسي) و در صفحات 173 تا 174 آمده است.
"عدم درج حديث در صحيحين، دليلي بر ضعف آن در نزد شيخين : بخاري و مسلم نيست. زيرا آن دو هرگز مدعي آن نبودهاند كه در صحاح آنها هر آنچه صحيح است به تمام و كمال نقل و ضبط شده است. يا اينكه از آنها نقل نشده كه قصد جمعآوري كليه احاديث صحيح را داشتهاند، تا بتوان گفت هر آنچه در صحيحين نيامده، ضعيف است. بلكه بخاري و مسلم بر خلاف اين مطلب تصريح دارند. «ابن عمرو» در كتاب علومالحديث ميگويد : «بخاري و مسلم كليه احاديث صحيح را در صحيحين ضبط نكرده و به اين امر پايبند نبودهاند.»
از بخاري نقل شده كه گفته است : «در كتاب جامع خودم چيزي جز آنچه صحيح است نياوردهام ولي به علت كثرت احاديث از نقل برخي احاديث صحيح، صرف نظر كردهام.» و از مسلم نيز نقل شده كه وي گفته است : «هر آنچه نزد من بوده و در اين كتاب، آوردهام، صحيح نيست، بلكه من هر آنچه مورد اتفاق همگان بوده، در اينجا گرد آوردهام.»
«حافظ ابن حجر» در مقدمه فتحالباري (كتابي است در شرح صحيح بخاري) ميگويد : «اسماعيلي به نقل از بخاري روايت كرده و از قول وي گفته است : «در اين كتاب جز (حديث) صحيح نياوردهام و آنچه از حديث صحيح فرو گذاشتهام، از احاديثي كه نقل كردهام بيشتر است.»» "
باري، توجه به مطالب فوق و مطالعه دقيق يادداشتي كه من پيشتر در اين باره آوردهام، بسيار بسيار در بحثهاي رايج بين اهل سنت و شيعه، راهگشا و سودمند خواهدبود. اميدوارم!
در پي درج يادداشت قبلي مبني بر اهميت فوقالعاده مطالعه و كتابخواني درباره امامزمان(ع)، بعضي از دوستان همدل و مهربان، خواستار معرفي كتاب توسط اينجانب شدند. از آنجايي كه تصميم دارم _ انشاء الله _ در آينده نزديك مطالبي را سلسلهوار پيرامون حضرت مهدي(ع) در وبلاگم بياورم و سعي خواهم كرد كه به مناسبت هر بحثي، كتابهايي را براي مطالعه بيشتر در موضوع مورد بحث، به دوستان خوب و گرامي معرفي نمايم، اين كار را به وقت ديگري موكول مينمايم. اما امروز قصد دارم به جاي يك كتاب، يك كتابنامه معرفي كنم.
كتابنامه حضرت مهدي عليهالسلام، با معرفي بيش از 2000 عنوان كتاب مستقل به زبانهاي مختلف درباره موضوعات گوناگون پيرامون امامزمان(ع). اين كتابنامه توسط آقاي علياكبر مهديپور و در دو جلد تهيه شده است. برخي از موضوعاتي كه اين كتابنامه به معرفي كتاب درباره آنها پرداخته است عبارتند از :
1_ اصالت مهدويت
2_ مهدي(ع) در قرآن
3_ احاديث مربوط به مهدي(ع)
4_ معرفت امام زمان(ع)
5_ مسئله انتظار
6_ اهميت دعا براي فرج امامزمان(ع)
7_ ويژگيهاي عصر ظهور
8_ بررسي موضوع غيبت
9_ سيره امام مهدي(ع)
10_ ...
راستي! بهترين كتابي كه درباره امامزمان(ع) خواندهايد، همراه با ذكر نام مولف و كمي توضيح پيرامون محتواي آن، به من معرفي نماييد.
متشكرم!
"از جمله تكاليف مردم، در غيبت امام زمان(ع) خواندن كتابهايى است كه راجع آن حضرت نگاشته شده است ... اكثر مطالعه و مذاكره خود را صرف اين نوع كتابها كن كه موجب ازدياد بصيرت و محبت و خلوص عقيده تو خواهدشد ... در اين عصر و زمان بر تمام مومنين واجب است كه هر يك چند مجلدى از اينگونه كتابها در خانه خود داشته، هميشه به مطالعه و مذاكره آن بپردازند."
از كتاب : پيوند معنوى با ساحت قدس مهدوي، صدرالاسلام همداني، صص 270-268، با اندكى تلخيص و تصرف
... فردا صبح، خيلي زود و سبك، (من معمولا خيلي بد و به سختي از خواب بيدار ميشدم!) از خواب بيدار شدم. هوا هنوز تاريك بود و كسي هم هنوز بيدار نشده بود. وضو گرفتم تا نماز صبح بخوانم. راستي اگر نماز، مهرورزانه خوانده شود و روح انسان، چون ذرهاي كه در جاذبه شعاعي از نور، به جنبش و چرخش در آمده است، به درياي محبت الهي متصل شود، آدمي را چه لذت و بهجتي نصيب خواهد شد. بعد از نماز كمي دعا كردم : " خدايا! ... خدواندا! ... خدايا! ... ايمان و باور قلبي مرا نسبت به امام زمان(ع) زياد كن! ميخواهم با تمام وجود احساس كنم كه او هست و حضور دارد. خدايا! ..." پس از نماز صبح، دو ركعت نماز استغاثه خواندم و بعد از آن آماده گفتگو با امام زمان(ع) شدم.
علي به من سفارش كرده بود كه : "بايد در طلب استوار باشي و بر عملي كه تصميم انجام آن را داري، مداومت نمايي. مداومت! مدوامت! مدوامت!" تصميم گرفتم براي خواندن زيارتنامه امام زمان(ع) به ايوان خانه بروم. در را به آرامي گشودم. نسيم خنك و آرامي به صورتم خورد و بوي گلهاي باغچه را به مشامم رسانيد.
ز كوي يار ميآيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
در اواسط زيارت، عبارتهايي دعايي وجود دارد. دعاهايي براي امام زمان(ع) و با اين مضامين :
"اي امام زمان! خداوند، زمان ظهور و فرجت را نزديك نمايد! ياران و ياورانت را زياد نمايد! به وعدهاي كه به تو داده است، وفا كند. همان وعدهاي كه جهان را به وسيله تو از عدل و داد پر نموده، ظلم و ستم و بيداد را ريشه كن نمايد. چرا كه خداوند، راستگوترين است و هيچگاه خلف وعده نخواهد كرد."
پس از اين عبارات، خواننده زيارت، حاجت خود را بر زبان ميآورد و آن را به امام زمانش عرضه ميدارد و از آن حضرت ميخواهد كه دعا نمايد و برآورده شدن حاجتش را از خداوند بخواهد.
من هم حاجاتم را از امام زمان(ع) خواستم : "اي امام زمان! ... يا صاحب الزمان! ... آقا! ميخواهم باور و ايمانم به شما زياد شود. يا صاحب الزمان! ..."
... در راه دانشگاه به كارمندان اداره آموزش فكر ميكردم. به رفتن از اين اتاق به آن اتاق! به انتظار كشيدنهاي سخت تا كارمند محترم، سرش را بالا بياورد و بگويد :"بفرماييد!" با خود ميگفتم چرا اين كارمندهاي دانشگاه اينطورياند؟! و بعد به خودم پاسخ ميدادم كه : "نه بابا! همه آنها كه اينطوري نيستند! اتفاقا بعضي از آنها با جان و دل كار دانشجوها را انجام ميدهند. مثل خانم فلاني و آقاي بهماني! " ولي به هر حال انجام اين كارهاي اداري خيلي براي من سخت بود.
باري، تا چند روز كار من همين شده بود! از اين اتاق به آن اتاق! و از اين طبقه به آن طبقه! از دفتر آموزش به اتاق فتوكپي و از اتاق فتوكپي به دفتر گروه و ...! روزهايي بايد ساعتها انتظار ميكشيدم تا فلان آقاي دكتر يا مهندس بيايد! گاهي خيلي عصباني ميشدم و بر سر كارمندهاي بيچاره فرياد ميكشيدم! و گاهي هم مجبور ميشدم كه خيلي نرم و مهربان و با خواهش و تمنا، با ايشان صحبت كنم. در اين ميان، گاهي كه كارم راه ميافتاد، خيلي خوشحال و اميدوار ميشدم و وقتي كه كارم به بنبست ميرسيد، نااميد و شاكي از زمين و از زمان!
... يك روز كه بلاتكليف و به اميد فردا، از دانشگاه به خانه برميگشتم؛ به فكر فرازهاي زيارتنامه امام زمان(ع) افتادم. در جايي از خداوند ظهور و فرج امام زمان(ع) را ميخواهيم و در جايي ديگر برآورده شدن حاجت خودمان را. با خود گفتم كه :
"اگر كار را به دست امام زمان(ع) سپردهاي، چرا نااميد ميشوي؟! چرا عصباني ميشوي؟! چرا مثل بچهها، بيصبر و بي تمحل ميشوي؟! اصلا آمديم و كارت درست نشد و تو واقعا مستحق اخراج از دانشگاه باشي! شايد اپراتورهاي بيچاره اشتباه نكردهاند و تو واقعا ترم قبل را هم مثل دو ترم پيش مشروط شده باشي! از كوره در نرو! ايمانت را از دست مده! صبور باش! واقعبين باش! تلاشت را بكن، ولي تكيهگاهت به خداوند و امام زمان(ع) باشد.
چرا به آنچه كه در پي اين ماجرا برايت پيشآمد، فكر نميكني؟! چرا قدرشناس آن نعمت نيستي؟! چرا خدايت را به خاطر آن سپاس نميگويي؟! آقا فرشيد! تو آنچه را كه پيشتر درباره امام زمان(ع) از خدا ميخواستي، يعني ايمان و باور قلبي به او و اينكه او هست و حضور دارد را از دستان كريم خداي متعال گرفتهاي!
پسر جان! بيا و مقايسهاي بين وجود كوچك و ناقابل خودت و حاجتت با آنچه كه از خدا براي امام زمان(ع) ميخواهي انجام بده! آيا به راستي حاضري كه براي تحقق آنچه كه از خداوند براي امام زمان(ع) ميخواهي، يعني براي فرج و ظهورش، اينهمه وقت بگذاري و كار انجام دهي؟! حاضري براي امام زمانت از خودت مايه بگذاري؟! حاضري براي نزديكشدن ظهور او تلاش نمايي؟! همه به اين ميانديشند كه امام زمان(ع) براي آنها چه فايدهاي دارد، تو حاضري كه هميشه خودت را با پرسش "من براي امام زمانم چه فايدهاي دارم؟" روبرو ببيني؟ آيا حاضري بدون توقع و چشمداشت از امام زمان(ع) و بدون شرط و مزد، خدمتگزار آستان او شوي؟ آيا ... "
آري آري! فهميدن و توجه به اين حقايق، خيلي مهمتر از برآورده شدن حاجت عدم اخراج از دانشگاه بود. به نزديكيهاي خانه رسيدم. بقالي آقا ابراهيم در پيش چشمانم بود. هوس شير كاكائو و كلوچه كردم! مشغول خوردن بودم كه نگاهم به شعري افتاد كه آقا ابراهيم در بالاي سرش روي مقوايي خوشنويسي كرده بود :
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن
كه دوست خود روش بندهپروري داند
يادم ميآيد در دوران دبيرستان، دبير ادبيات خوش ذوقي داشتيم. قصهها و داستانهاي شيريني براي ما تعريف ميكرد. يكي از آن داستانهاي شيرين كه فراموشش نميكنم؛ داستان جواني است كه از شهرهاي دور دست براي فرا گرفتن ادبيات و صرف و نحو و پيدا كردن شغلي در ديوان حاكم شهرش به نظاميه بغداد ميرود. جوان كه چيزي جز آموختن ادبيات و صرف و نحو در سر نداشت، با استاد والايي در نظاميه بغداد آشنا و در سر درس او حاضر ميشود. پس از چندي، جوان، شيفته و دلباخته استاد ميشود و صرف و نحو و ادبيات و شغل ديواني در دستگاه حاكم شهرش را به كلي از ياد ميبرد. پدرش براي او نامهها ميفرستد و او را به بازگشتن به شهرش فرا ميخواند. اما آن جوان پاسخ ميدهد كه : "پدر جان! نميخواهم و نميتوانم نظاميه بغداد و استادم را رها كنم و به شهرمان بازگردم. من به هوس آموختن صرف و نحو و اخذ شغل ديواني به بغداد آمدم، ولي گوهر گرانبهايي را يافتم كه هرگز، حاضر به جدايي از او نيستم و او را با تمام دنيا عوض نميكنم. استادم چيزهايي به من داده است كه خيلي خيلي برتر از صرف و نحو و شغل ديواني است. تو گويي او به من حيات و زندگي تازه بخشيده است و جدايي از او براي من حكم مرگ را دارد. درس او براي من زمزمه محبت است ... "
چه خوش صيد دلم كردي، بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نميگيرد
باري! همان روز كه نامه اخراج از دانشگاه را به دستم دادند، به توصيه دوست خوبم علي، براي حل مشكل بزرگم، به امام زمان(ع) متوسل شدم و با زيارتنامه ذيل به درگاه او استغاثه نمودم.
سَلامُ اللَّه الكاملُ التّامُ الشّاملُ العامُّ ... على حجّة اللَّهِ و وليّهِ فى ارضهِ و بلادهِ ... السلام عليك يا مولاى يا صاحب الزّمان ... فَاشْفَعْ لى فى نَجاحِها فَقَدْ تَوَجَّهْتُ اليكَ بِحاجَتى ...
و بعد از آن، با بي ميلي تمام، نهاري خوردم و خوابيدم. ساعت حدود 9 شب بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم : "فرشيد! فرشيد! بيا، شام سرد شد!"
دست و رويم را آبي زدم و سر سفره رفتم. پدرم، خواهرم، برادرم و مادرم مشغول غذا خوردن بودند. سلام كردم و در گوشهاي از سفره نشستم. اصلا حال غذا خوردن نداشتم! اما بايد رفتارم را طبيعي و عادي نشان ميدادم. احساس ميكردم كه همه يكجوري مرا نگاه ميكنند. ولي واقعيت اين بود كه آنها توجه ويژهاي به من نداشتند و مشغول كار خودشان بودند! احساس كردم كه در جمع عزيزترين و نزديكترين كسانم، خيلي تنها هستم. زودتر از بقيه از سر سفره برخاستم و شايد همين موضوع توجه بقيه را جلب كرد! رفتم كه وضو بگيرم و نماز بخوانم. بعد از نماز، بي اختيار به سجده رفتم و مشغول گفتگو با خدا شدم. احساس كردم كه دلم خيلي نازك شده است!
"خدايا! اي نزديكترين و اي محرمترين و اي مهربانترين! اي انيس شبهاي تيره و تار و اي همدم روزهاي تنهايي و بي قراري! تو بشنو كه ديگران را نيروي شنوايي اندك است و جز تو كسي به آواي نارساي مستمندان در آرامش شب، گوش نتواند داد ..."
البته حرفهايم با خدا اين چنين شاعرانه نبود، ولي مضمون درد دلهايم همينها بود. بعد از اين باز هم ياد توصيه علي افتادم. دو ركعت نماز استغاثه خواندم و مشغول خواندن زيارتنامه امام زمان(ع) شدم. اين بار با آرامش بيشتري زيارتنامه را ميخواندم و در معاني آن دقت بيشتري ميكردم و در درياي ژرف اوصاف زيباي حضرت مهدي(ع)، غرق ميشدم.
"... آشكار كننده ايمان. تعليمدهنده و زنده كننده قرآن. آنكه زمين را از تمام ناپاكيها و ظلمها و بيدادها پاك ميكند و سرتاسر زمين، از مشرق تا مغرب را با نور عدل و داد روشن ميكند و گرما ميبخشد. عزتبخش ضعيفان و خواركننده ستمگران متكبر. فرزند پيامبر(ص)، فرزند علي(ع) و فرزند زهرا(س) ..."
به راستي خودم و مشكلم را تا حدي فراموش كرده بودم. حال آن شب من، شبيه حال آن جوان بود كه در ملاقات با استاد فرزانهاش صرف و نحو را فراموش كرد و شيفته و دلباخته استاد يگانهاش شد. پس از اتمام زيارت، در خودم حالت اطمينان خاطري احساس كردم و با خودم گفتم : "فردا صبح به دانشگاه ميروم و تقاضاي كارنامه ميكنم، حتما اپراتورها اشتباه كردهاند!"
ادامه دارد ...
... بدون اينكه به بقيه حرفهاي آقاي نصيري گوش دهم، نامه را از دستش گرفتم و به سمت پلهها راه افتادم. نفهميدم چطوري از پلهها پايين آمدم و خودم را به بچهها رساندم. عرق سردي روي پيشانيام نشسته بود. در يك لحظه كوتاه افكار مختلفي از ذهنم گذشت. اخراج از دانشگاه! يادم آمد كه با چه سختيها و شب بيداريهايي توانسته بودم، در دانشگاه قبول شوم.
خدايا! چه كار كنم؟ آيا قضيه را به مادرم بگويم؟ آخر او نزديكترين فرد به من است. امّا شايد او داستان را براى پدرم تعريف كند و آن وقت بيا و ببين ... . ياد چهره خسته و فرسوده پدرم افتادم، آن وقت كه خبر قبولي مرا در دانشگاه شنيد و لبخند رضايت روي لبانش نشست. راستي اگر او اين خبر را بشنود، چهرهاش چگونه خواهد شد؟ ولي مادرم راز مرا حفظ خواهد كرد، مثل هميشه! و حتي بر سر سجاده نمازش، براي حل مشكل من خداي را خواهد خواند! مادرم چشم اميدش به من خون جگر است! او براي من هزاران آرزو در سر دارد و تازه تصميم گرفته براي من به خواستگاري هم برود! ... اما نه! بهتر است كه فعلا به مادرم هم چيزي نگويم. ...
دوستانم كه حال مرا ديدند، جلو آمدند. كيوان گفت :
- چى شده؟ چرا رنگت پريده؟ جريان نامه چى بود؟
نامه را نشانش دادم، سكوت كرد و چيزى نگفت.
مجيد، نامه را در دست كيوان خواند و بلافاصله گفت :
_ بي خيال عمو فرشيد! براي من هم از اين نامهها اومده بود! من با آقاي ... رفيقم! ميگم كارت رو درست كنه!
بعد هم يك سيگار به من تعارف كرد! (البته او به همه سيگار تعارف ميكرد!) و گفت :
_ بيا دود كن! حالت جا ميياد!
كيوان در حالي كه چپچپ به مجيد نگاه ميكرد، پاكت سيگار را از جلوي من به كنار زد. البته مجيد پسر خيلي خوبي بود. واقعا در رفاقت صادق بود و مخصوصا خيلي هواي من رو داشت!
على، نامه را از دست كيوان گرفت و خواند. بعد از مدتى سكوت و تفكر، دستم را گرفت و گفت :
- بيا بريم، مىخوام يه چيزى بهت بگم.
من كه گيجِ گيج بودم، با پاهاى سست و ناتوان، دنبالش راهافتادم. روى نيمكتى در كنار حوض دانشگاه نشستيم. على مِن و مِن كنان گفت :
همانطورى كه آقاى نصيرى گفته، بايد تقاضاى كارنامه كنى. شايد اپراتورها اشتباه كردهاند و بعد ادامه داد : اميدت به خدا باشه! خودت رو نباز!
گفتم : خودم رو نباختم! فقط دارم فكر ميكنم چرا اينطوري شده؟!
كيوان گفت : كفاره شرابخوارگيهاي بيحساب ... خمار در ميانهي مستان فتادن است! يادت هست كه با فلاني و فلاني وقتت را چگونه ميگذراندي؟
علي گفت : كيوان جان! الان وقت ملامت و سرزنش نيست و بعد رو به من كرد و گفت :
راستى! چرا براى حل مشكلت به امام زمان(ع) متوسل نمىشوى و از او كمك نمىخواهى؟
به ناگاه ياد بحثهايمان با علي و مجيد راجع به امام زمان(ع) افتادم. گفتم :
- يعنى چه كار كنم؟
- راههاى زيادى داره، مثلاً مىتوانى نماز و زيارت استغاثه به امام زمان(ع) را بخوانى. مخصوصاً در دوشنبه و پنجشنبه. دستور نماز و متن زيارت در مفاتيح هست. ضمناً قبل از انجام اين كار به نيابت از امام زمان(ع)، به يك آدم فقير، مبلغي صدقه بده!
مجيد در حالي كه دود سيگار از بينياش بيرون ميآمد، ميخ حرفهاي علي شده بود! چرا كه علي هميشه با شور و حرارت خاصي از امام زمان(ع) سخن ميگفت.
گفتم : باشه، حتماً. خيلى ممنون از راهنمايىات و از كنارش بلند شدم و كاملاً نااميد و بى حال به طرف خانه راه افتادم. در حالي كه از دوستانم جدا ميشدم، علي با صداي بلندتر ادامه داد :
_ امام زمان(ع) خيلي رئوف و آقا منش است. او پناه و فريادرس شيعيانش است. مهربان است، كريم است، دست افتادگان را ميگيرد، دامنش را رها مكن! با اين حال درماندگي كه تو داري، بهترين فرصت براي رفتن به در خانه صاحب الزمان است ... .
در راه خانه باز با خودم تكرار ميكردم؛ خدايا! چه كار كنم؟ چه كسي ميتواند مرا كمك كند؟ آيا قضيه را به مادرم بگويم؟ آخر او نزديكترين فرد به من است. امّا شايد او داستان را براى پدرم تعريف كند. و آن وقت بيا و ببين ... . نزديك خانه كه رسيدم، به فكر حرفهاى على افتادم. تصميم گرفتم بعد از نماز ظهر و عصر كارى را كه او گفته بود انجام دهم. صد تومان به نيت صدقه به نيابت از امام زمان(ع) به مادرم دادم و به او گفتم:
اين را به آن پيرهزن فقيري كه گاهگاه به خانه ما ميآيد بده.
مادرم در چشمان من خيره شد! احساس كردم كه در چشمانم چيز عجيبي ديده است. نميدانم مادرها چگونه حالات فرزندانشان را از چشمان آنها ميفهمند؟!
بعد از خواندن نماز ظهر و عصر، مفاتيح را برداشتم، استغاثه به امام زمان(ع) را پيدا كردم و بعد از خواندن 2 ركعت نماز مشغول خواندن زيارت نامه شدم :
سَلامُ اللَّه الكاملُ التّامُ الشّاملُ العامُّ ... على حجّة اللَّهِ و وليّهِ فى ارضهِ و بلادهِ ... السلام عليك يا مولاى يا صاحب الزّمان ... فَاشْفَعْ لى فى نَجاحِها فَقَدْ تَوَجَّهْتُ اليكَ بِحاجَتى ...